از قلم برای شهید محبوبم- کاظم علیزاده -
بار اول که رفته بودیم مناطق جنگی استان خوزستان
تو منطقه هویزه کنار مزار شهدا نشسته بودم
تو حال و هوای خودم بودم
که یهو صدای راوی تو گوشم پیچید
ازمون خواست برای اینکه هوای شهرمون
آلوده مون نکنه بریم مزار شهدا و با یه شهید عهد ببندیم
از اون روز گذشت و من هم به شهرم برگشتم
رفتم سر مزار یکی از شهدا -شهید فرحی-
بی اختیار نشستم سکوت کردم ...
همیشه سر مزارش می رفتم اما راستش نمی شد که باهاش دردودل کنم
گذشت و گذشت تا چندوقت پیش طبق معمول پنجشنبه بود
با گل و گلاب راهی مزار شهدا شدم
بنابر عادت یکی یکی از کنار قبور شهدا
با ذکر صلوات می گذشتم و رو مزار شهدای گمنام مکث میکردم
با گلاب سنگ قبرو میشستم و با گل تزئین میکردم و بعدش شروع میکردم
به دردودل و وقتی آروم میشدم به راه خودم ادامه می دادم
همینطور که داشتم می رفتم میون قدم هام تو مزار شهدا
چشمم افتاد به سنگ قبر شهیدی که اول شهرمون
اسمش مثل یه ستاره سوسو میزد
همیشه نظرمو جلب میکرد،اولش تعجب کردم
چون فکر میکردم تو شهر فریدونکنار دفن شده (قبلا بخشی از بابلسر بوده)
نشستم کنار قبرش و خوب زل زدم به عکسش،نگاه به اسم فامیلش
نگاه به تاریخ شهادتش کردم ،شناختمش....
دخترشو میشناختم ،هم ،هم مدرسه ایم بود و هم هم دانشگاهیم
یه لحظه دلم هری ریخت یاد حرف اون راوی افتادم
که بار اول بهمون گفت تو شهرتون با یه شهید عهد ببندین تا هواتونو داشته باشه
دستمو گذاشتم رو سنگ قبر
بغضمو رها کردم و با اشکام ازش خواستم رفیقم باشه
مثل دخترش هوامو داشته باشه
حالا مدتی هست که از اون روز گذشته
تو این مدت من عهدهای زیادی رو شکوندم
اما با وجود تموم بدی هام ، احساس میکنم هنوزم باهامه...
امروز میخوام از شهید محبوبم بنویسم
از شهیدی که حضور آسمونیش
تو لحظه های دلتنگی آرومم میکنه
و نگاه مهربونش،مرهم زخم دل شکستگی هام میشه...
کاظم علیزاده از پدری به نام علیجان و مادری به نام عالیه بشردوست
در سال 1340 در شهرستان بابلسر دیده به جهان گشود.
پدر او علاوه بر کار در اداره شیلات استان مازندران به کشاورزی اشتغال داشت
و شرایط معیشتی متوسطی برای خانواده فراهم آورده بود.
کاظم دوران کودکی را بیشتر در منزل و در کنار خواهران و برادران خود گذراند.
در همین دوران در کلاسهای غیر رسمی آموزش قرآن شرکت می کرد.
به گفته مربی قرآن او،همیشه زودتر از دیگران در کلاس درس حاضر می شد
و رفتاری با وقار و بسیار مودبانه داشت.
دوره ابتدایی را در دبستان نظامی و دوره راهنمایی
را در مدرسه امیر کبیر بابلسر به پایان برد .
و برای تکمیل تحصیلات در هنرستان فنی بابل در رشته برق به تحصیل پرداخت.
دوران دبیرستان با آغاز انقلاب اسلامی و قیام مردم علیه رژیم پهلوی مقارن بود.
کاظم با وجود نوجوانی به همراه سایر اقشار مردم در راهپیماییها شرکت می کرد.
پس از پیروزی انقلاب در جریان انقلاب فرهنگی در دانشکده اقتصادی و اجتماعی
در شرایطی که چریکهای فدایی قصد داشتند این مرکز فرهنگی
را به اشغال خود در بیاورند شرکت فعال داشت و در صحنه های مختلف
با آگاهی و شناخت حضور پیدا می کرد.
با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران کاظم علیزاده به همراه
گروه جنگهای نامنظم دکتر مصطفی چمران در آذر ماه سال 1359
در منطقه عمومی سوسنگرد در هویزه حضور داشت.
پس از آن سه ماه در سال 1360 در جبهه میمک
در ارتفاعات کله قندی بود و در عملیات ذوالفقار حضور داشت.
او به اصرار خانواده تصمیم به ازدواج گرفت و در سن بیست و چهار سالگی
در سال 1364 با خانم سیده کلثوم مسیح پور ازدواج کرد.
پس از ازدواج و تشکیل خانواده از حضور پیگیر در جبهه ها کناره نگرفت.
وقتی به خانه بر میگشت و از رادیو مارش نظامی حاکی
از شروع عملیات را می شنید،تلاش می کرد به هر نحو ممکن
خود را به جبهه و منطقه عملیاتی برساند.
نخستین فرزند او در سال 1365 به دنیا آمد و به سبب علاقه و ارادت
خاصی که به حضرت جواد الائمه (ع) داشت،او را جواد نامید.
به گفته مادرش با وجود علاقه شدیدی که به فرزند داشت
سعی می کرد این علاقه را ابراز نکند
تا فرزندش پس از شهادت او آزرده خاطر نشود.
کاظم علاقه خاصی به مادرش داشت و نسبت به پدر و مادر متواضع بود.
در فرصت کوتاه بازگشت از جبهه به دیدار اقوام و نزدیکان می رفت
و احوال آنان را جویا می شد.اوقات فراغت را به مطالعه و گاه ورزش می پرداخت
و در مسابقات ورزش سراسری بسیج شرکت می کرد.
اسماعیل مصطفوی-از دوستان و همرزمانش-در باره روحیات وی می گوید:
با گذشت و در عبادت بسیار کوشا بود و نماز اول وقت
را حتی در کنار زمین ورزش ترک نمی کرد؛
سوره های بلند قرآن از جمله سوره جمعه
و همچنین دعاهای بلند همچون دعای امام زمان عج الله
را در نماز و قنوت قرائت می کرد و نماز نافله و شب بجای می آورد.
کاظم علیزاده از آغاز جنگ تحمیلی در سال 1359 تحت عنوان تیرانداز،
مسئول دسته،جانشین فرمانده گردان و فرمانده گردان در عملیات رمضان،
بیت المقدس،محرم،والفجر 6 ،قدس او2و3، کربلای 4،کربلای 1،
عملیات صاحب الزمان و سرانجام در عملیات کربلای 5 شرکت داشت.
در این مدت طولانی حضور در مناطق عملیاتی چندین بار زخمی شد.
از جمله یک بار در اثر اصابت گلوله از ناحیه دست چپ و پا مجروح شد
و بار دوم در معرض مواد شیمیایی قرار گرفت و از ناحیه چشم آسیب دید.
پیش از آغاز عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه با مادر خود تماس
گرفت و گفت:"جان من و جان جواد! مواظب فرزندم باشید!"
سپس از مادرش حلالیت طلبید. علیزاده به همراه عده ای از همرزمان
از جمله عسگری ابراهیمی، سید کاظم قریشی،
میرهادی خوشنویس-که بعدها شهید شد-
و یکی از برادرانش در منطقه عملیاتی حضور داشت.
روزی برادرش در خواب میبیند که کاظم یکی از عکسهای خود را به او سپرده
و گفته است:" عکس مزار من است."همین خواب سبب شد
که او مراقب اعمال و رفتار کاظم باشد. در این مدت کاظم سعی داشت
به هنگام بروز خطر خود را در دل خطر اندازد
و از برادر و دیگر همرزمان خود محافظت کند.
او به عنوان فرمانده موسی بن جعفر از لشکر 25 کربلا پیش از اعزام
سایر گردان ها خود را به خط مقدم جبهه رساند و قرار شد
سایر نیروهای کمکی به تدریج در ساعت های آغازین صبح 21 دی 1365
به او بپیوندند. ساعتهای پایانی صبح روز 21 دی 1365 بود
که کاظم علیزاده در اثر ترکش کاتیوشا به ناحیه سر و صورت به شهادت رسد.
با شهادت کاظم، عسگری ابراهیمی به کمک چند تن دیگر
در زیر آتش سنگین نیروهای عراق پیکر اورا به پشت جبهه منتقل کردند.
میر هادی خوشنویس- که مدتی پس از کاظم به شهادت رسید- درباره او گفته است:
از مواضع تهمت دوری می جست
و وقاری خاص و متانتی پسندیده داشت.
در برخورد با نیروهای تحت امر به عنوان یک فرمانده همواره خاضع بود.
پس از شهادت کاظم علیزاده،
مرتضی قربانی – فرمانده لشکر 25 کربلا- پیامی فرستاد
که در فرازهایی از آن چنین آمده است:
... اینک در طلوع فجر پیروزی عملیات کربلای 5
حماسه ای دیگر از رشادت های عزیزان شما
و سردار رشید اسلام کاظم علیزاده است.
این عزیزان عارفان مهذبند و زاهدان متقی و عابدان بی ریا و سالکان بی ادعایند
و صفایشان در چهره خاک آلودشان مجسم است.
دوستی و برادری در عمل با اخلاق آنان تجلی دارد
که همگان را شرمنده می سازد اینان جلودار قافله عشق اند
که ظلمت ها را می درند و دشمنان از خدا بی خبر را با صورت خداییشان
به وحشت می افکنند تا آنجا که قالب تهی می کنند.
شهید مجاهد، فرمانده متقی، پاسدار مظلوم، سردار کاظم علیزاده
پیروی از پیروان حدید گونه امام امت که پاسداری را یک تعهد دانست
و لباس سبز را بر قامتش مقدس یافت و پایدار و نستوه در طول مبارزه
با ظالمان زمان وقت از دست نداده و همواره در صحنه های پیکار حاضر شد
تا آنجا که جان شیرین او در طلب مولایش آقا اباعبدالله (ع)
بسوی معبود پر کشید و به جوار حجت حق پیوست...
پیکر سردار شهید کاظم علیزاده در گلزار شهدای بابلسر
در جوار حرم امامزاده ابراهیم (ع) به خاک سپرده شد.
مدتی پس از شهادت پدر فرزند دیگر کاظم به دنیا آمد که او را طاهره نامیدند.
برگرفته از کتاب فرهنگنامه جاودانه های تاریخ
( زندگینامه شهدای فرمانده استان مازندران)
نوشته یعقوب توکلی
روحش شاد و یادش گرامی باد...
قرن هاست زمین انتظار مردانی اینچنین را میکشد